شمارهٔ ۳۶۶
در دیار ما زمین مشت غباری هم نداشتآسمان از تنگدستی ها مداری هم نداشت
حیرتی دارم که چون از دیده دریا فتادموج اشک ما که امید کناری هم نداشت
درقفس بر روی بلبل از چمن درها گشودگرچه از بستان گمان وصل خاری هم نداشت
در ره قاتل بیفشاندیم جان تازه ایخاک ما از پستی طالع غباری هم نداشت
خنده باز از دور باش لعل او خون می گریستگل به دامان تبسم غنچه واری هم نداشت