گنج

شمارهٔ ۳۶۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارنداشت۱۳ بیت
رواج ساختگی های روزگار نداشتزر شکسته دل بیش از این عیار نداشت
غبار سوخته ما به لاله زار گریختتحمل نفس سرد روزگار نداشت
وجود عرض سپه دید در مصاف عدمبه سرگذشتگی شوق یک سوار نداشت
در آن زمانه مدار و معاشم از دل بودکه روزگار معاش و فلک مدار نداشت
گداز ساختگی های روزگارم سوختز روی گرم و خنک جلوه شرار نداشت
دلم به ملک وجود آبروی مشرب ریختیک آشنای موافق در این دیار نداشت
گل همیشه بهار است آمد اقبالز صد نگار یکی حسن روزگار نداشت
خزان ساختگی پرچمن فروشی کردبه دلخراشی مهر فسرده خار نداشت
زمانه دفتر ایام را اگر می دیدگرفته گوشه تر از فرد افتخار نداشت
بهار خانه به دوشی چه خنده ها که نکردبه شوخ چشمی مجنون گلی به بار نداشت
خرابی از گل صدبرگ باج می گیردهوای گوشه ویرانه را بهار نداشت
به صبر بیکس مطلب شکار خنده چراکسی چو شکر خداوند کردگار نداشت
مپرس باعث کام دل اسیر مپرسنداشت روی توقع نکرده کار نداشت