گنج

شمارهٔ ۳۵

از دل مردم عالم خبری نیست مراچه کنم غیر وفا نامه بری نیست مرا
چشم و دل وقف تماشای دگر ساخته امگریه شامی و آه سحری نیست مرا
همچو آیینه همین از دگران می گویممی توان دید که از خود خبری نیست مرا
سر پرواز دل خسته سلامت باشدنشوی ایمن اگر بال و پری نیست مرا
می کنم کام دل از لذت حسرت شیریناین ثمر بس که امید ثمری نیست مرا
دلم از گنج روان کشور آبادان استدست اگر سوخته داغ زری نیست مرا
بیکسی نام ز تنهایی من دارد اسیرگر به عالم پدری یا پسری نیست مرا