شمارهٔ ۳۴
ز بسکه گردش چشم تو دیده مست مراز دل ربوده به غیر از تو هر چه هست مرا
ز خاکساری خود در طلسم آراممنمی رسد چو غبار آفت شکست مرا
عبث چه منت دریوزه بهار کشمکه خون آبله گل می کند به دست مرا
نمی شناسمت ای فتنه جو نمی دانمکجا شناخته آن چشم می پرست مرا
اسیر داد دل هرزه گرد می دادمجنون به حلقه زنجیر فکر بست مرا