شمارهٔ ۳۳
سرمه حیرتش اکسیر نگاه است مراسایه گل به نظر چشم سیاه است مرا
بسکه گشتم به چمن محو خرام تو چو آبسبزه هر لب جو طرف کلاه است مرا
دارم از همت داغ تو جهان زیر نگینسرمه سوختگی گرد سپاه است مرا
تربیت یافته دود دلم همچو شرارگلستان جلوه این ابرسیاه است مرا
دل بدآموز شکایت شده بیهوده اسیرهیچ کس نیست که پرسد چه گناه است مرا