شمارهٔ ۳۲۴
بیقراریهای عشق آیینه دار خوی دوستهمچو گل می خندد از سیمای عاشق روی دوست
شوخی جوهر ندارد خواب در شمشیر نازمی نماید راز عاشق از خم ابروی دوست
دیده بر روی شکفتن همچو گل وا می کندکاش دل هم یک گره می بود از گیسوی دوست
روز روشن از پر پروانه می سازد چراغگر نباشد غیرت عاشق نقاب روی دوست