گنج

شمارهٔ ۳۲۳

قافیه: انزیرپوست۶ بیت
کرده خونم را صف مژگان چراغان زیر پوستموج نشتر می زند نبض شهیدان زیر پوست
بیش از این با حسرت سرشار بازی چون کنمبند بندم تا به کی رقصد چو طفلان زیر پوست
می توان از پوست پوشی ملک دارایی گرفتداد شهرت می زند طبل سلیمان زیر پوست
رشک گو خونم بریز و شوق گو نامم مبرعضو عضوم می تپد از دل چه پنهان زیر پوست
پیچ و تابم بیش از این شبهای بیتابی مپرسگشته مغز استخوانم سنبلستان زیر پوست
وصف رویت می کنم چون غنچه رسوا زیر لببوی زلفت می کنم چون نافه پنهان زیر پوست