شمارهٔ ۳۲۲
آنچه دل را می نوازد درد بیدرمان اوستآنکه جان را زنده دارد آتش پنهان اوست
دیده از مکتوب زخم تازه ای روشن نکرددل شهید انتظار قاصد پیکان اوست
تا غبار غیر ننشیند به طرف دامنشسرزمین دیده من عرصه جولان اوست
گرم شد بازار چاک سینه در فصل بهارنکهت پیراهن گل گردی از دامان اوست
هر که از یاد تو شد در مصر تنهایی عزیزگر به بزم وصل یوسف جا کند زندان اوست
از دلم چون غنچه می روید شکستن هر نفسشیشه من خانه زاد ساغر پیمان اوست
عشق هر جا از کمال خود سخن گوید اسیرشاه بیت آفرینش حرفی از دیوان اوست