شمارهٔ ۳۲۱
درد بیدرمان دوای جان بی آرام اوستتلخی مردن شراب صاف درد آشام اوست
کاسه های دیده مجنون که شد یکسان به خاکدر بیابان طلب نقش پی گمنام اوست
جز خیال زلف او در دل نمی گنجد مراموج این دریا نشان حلقه های دام اوست
آبروی پاکبازان محبت اشک ماستقبله آتش پرستان روی آتشفام اوست