گنج

شمارهٔ ۳۲۰

جفا جویی سپند آتش اوستاجل مزدور خوی سرکش اوست
چو دید از سرگرانی کار ما ساختتغافل تیر روی ترکش اوست
به چشمم آشنا می آید از دورمگر خورشید گرد ابرش اوست
اسیر از نا امیدی شادکام استمگر حسرت شراب بیغش اوست