شمارهٔ ۳۰۸
بهار عمر و نوروز جوانی استدریغا قحط سال شادمانی است
دلی دارم که هیچش یاد من نیستز بس مشغول غمهای نهانی است
ز فیض عشق شیرین کوهکن راشرار تیشه گنج خسروانی است
طلب کرده است جان را از من امروزخدنگ آن کمان ابرو نشانی است
مشو ای عندلیب از غنچه غافلکه طفلی در کمال خرده دانی است
اسیر عشق را در پیش جانانکجا یارای حرف و همزبانی است