شمارهٔ ۳۰۷
خموشیها عجب شیرین زبانی استلب کم حرف رنگین داستانی است
سر هر خار این صحرای خونخوارنشان بیرق صاحبقرانی است
اشارتهای مدهوش زمانهتغافلهای خاموش بیانی است
میندیش از خم بازوی سرکشخدنگ هر کج اندیشی کمانی است
چه پرسی از دیار خاکساریگل هر سرزمینی آسمانی است
شب و روز و مه و سالش بهار استکدوی باده پیر دل جوانی است
اسیر عشق را در وادی شوقزهر گامی پیامی آسمانی است