شمارهٔ ۲۸۹
هر نگاه گرم ما مجنون کامل گشته ای استهر سرشک حسرت ما صید بسمل گشته ای است
کی به صحرای جنون بی صرفه جولان می کندگرد ما دیوانه دنبال محمل گشته ای است
الفتی دارد سر زلف تو با کفر و جنونرشته تدبیر زنار سلاسل گشته ای است
خضر هم در وادی دل می شود آخر غبارهر نسیم این بیابان سعی کامل گشته ای است
بی تمنای تو داغ عمر ضایع کرده ایمهر نفس در دفتر ما فرد باطل گشته ای است
هیچکس از سرنوشت خلق سر بیرون نکردهر که را دیدم در این اندیشه بسمل گشته ای است
فارغ از اندیشه غیریم تا در دل اسیریاد ابروی کسی تیغ حمایل گشته ای است