شمارهٔ ۲۹۰
دشت جنون ز فتنه چشم تو دیدهای استهر موج اشک خیل غزال رمیدهای است
یک عمر در شکنجه امید بودهایمهر ذره خاک ما دل منت گزیدهای است
چون خامه سر به راه طلب را دلیل نیستصحرا ز جاده صفحه مسطر کشیدهای است
شور شراب پیر ز دنیا گذشته استگرد جنون جوان به منزل رسیدهای است
در صیدگاه فتنه مجال گریز نیستتیر قضا به بندِ کمان کشیدهای است
صیاد عشق را که چمن دامگاه اوستبوی بهار وحشی در خون تپیدهای است
ممنون التفات گرانجانی خودیممشت غبار ما نفس آرمیدهای است
ما را ز دل به کعبه مقصود برد اسیرتوفیق ما که خضر بیابان ندیدهای است