شمارهٔ ۲۷۸
گریه زچشمم به امان آمده استناله ز آهم به فغان آمده است
محرم و بیگانه از این پرده دورراز دل ما به زیان آمده است
چون نکند طاقتم از خود کنارحرف کنارش به میان آمده است
چله نشینی به از انگور نیستپیر به خم رفته جوان آمده است
از سرکوی تو چو مستان اسیرخنده کنان نعره زنان آمده است