شمارهٔ ۲۷۱
نه همین از دوری احباب داغم کرده استآسمان زهر هلاهل در ایاغم کرده است
مرده شمع مجلس افروزی که از هجران اوجای روغن خون دل غم در چراغم کرده است
بسکه الفت داشت با من حسرت دیدار اودر دل خود هر نفس گرد سراغم کرده است
نو بهاری رفته است از گلشن عالم برونگریه یاران در و دیوار باغم کرده است
غنچه باغ فراقش هر دم از شوخی اسیرجای بو بیهوشدارو در دماغم کرده است