شمارهٔ ۲۷۲
آنکه صید عالم از چشم خماری کرده استیاد خود کرده است پنداری شکاری کرده است
دیده در آیینه روی خویش و بیخود گشته استحیرتستان را بهارش نوبهاری کرده است
گل به سر ساغر به کف پا در حنا می آید آهبیقراریهای ما جوش قراری کرده است
می دهد بر باد هر ساعت غبار وعده ایهر نسیمی را فریب انتظاری کرده است
دل به نومیدی سپردن صید مطلب کردن استبی نیازی خار خشکی را بهاری کرده است
عشق دیرین پرتوی دارد که بعد از سالهاداغهای کهنه را خورشید زاری کرده است
خنده خورشید می جوشد ز شام تار منسنبلستان خیالت خوش بهاری کرده است
کی نگاهش یاد همچون من اسیری می کندآنکه از هر سایه مژگان شکاری کرده است