شمارهٔ ۲۶۹
کدام شوق به راه دویدن افتاده استکه بی خبر دل ما از تپیدن افتاده است
ز بیزبانی من وحشت نگاه کسیچو دام دیده به فکر رمیدن افتاده است
چه دیده ها که ز شرم رخ تو آب شده استچو قطره ای که ز چشم چکیدن افتاده است
غبار ما ز صبا هم بلد نمی گیردبه وادی سفر نارسیدن افتاده است
جهان خراب شد و گرد بر نمی خیزددگر دل که زمشق تپیدن افتاده است
ز اعتدال بهار جنون چه می پرسیگلی است شعله که از دست چیدن افتاده است
اثر زبانه کش ناله خموش اسیرچه گوشها که به فکر شنیدن افتاده است