گنج

شمارهٔ ۲۵

در دل گداختیم تمنای خویش راشاید که ناله گرم کند جای خویش را
فرصت سلم خریده بازار محنتمامروز می خورم غم فردای خویش را
زان پیشتر که گریه شود رو شناس ماشستیم سرنوشت مداوای خویش را
آخر دچار کوی تو شد گرد تربتمدیدم بهار آبله پای خویش را
یاد قدی ز بسکه به دل داشتم اسیربگداختم چو شمع سراپای خویش را