شمارهٔ ۲۴
آنکه گرداند ز ما دانسته راه خویش راکاش می آموخت برگشتن نگاه خویش را
انتقام فتنه از بیباکی من می کشدخوی حسن از عشق می داند گناه خویش را
سرزمین جلوه صیاد ما دام بلاستدر طلسم افکنده چشمش صیدگاه خویش را
روز محشر قاتل ما را نشان دیگر استمی کند مست خموشی دادخواه خویش را
شام تنهایی اسیر از آتش سودای اوستکرده صبح مشرق دل دود آه خویش را