شمارهٔ ۲۳
بسکه با حیرت برآوردیم کام خویش رابر جبین ما نویسد عشق نام خویش را
پیچ و تابم بس نبود از رشک قاصد سوختمهم نوشتم نامه هم بردم پیام خویش را
شکوه بیجا چرا می کردم از بیداد اومن که از خود می کشیدم انتقام خویش را
داشتم رنگین بهار فرصتی از اشک و آهوز گل و سنبل گرفتم صبح و شام خویش را