گنج

شمارهٔ ۲۲

داشتی مخصوص من تا لطف عام خویش راکردی آزاد از غم عالم غلام خویش را
در محبت داده ام آیینه دل را جلاپخته ام در آتشی سودای خام خویش را
عشق نگذارد که بنشیند غباری بر دلمکی کند ساقی به خاک آلوده جام خویش را
خاطر صیاد چون شد جمع از صید اسیرکرد رشک گلستان فیض دام خویش را