شمارهٔ ۲۴۷
دریا نمی ز اشک نمک پرور من استدوزخ تفی ز گرمی خاکستر من است
دردسر خمار ندانسته ام ز چیستنومیدم و شکسته دلی ساغر من است
دیوانگی به مکتب خاموشیم نشاندسربسته راز بیخبری دفتر من است
هر ساعتم به رنگ دگر سوخته است عشقطرح بهار گرده خاکستر من است
بیگانگی مکن که نکو می شناسمتهر خون که کرده تیغ تو زیر سرمن است
تا پرگشوده ام شده ام صید بی غمیپرواز برق خرمن بال و پر من است
گردید عقل درد ته ساغرم اسیرتا نشئه شراب جنون آور من است