گنج

شمارهٔ ۲۴۶

قافیه: ارمناست۸ بیت
ساغر باده شرمسار من استعیش زندانی بهار من است
تشنه بیقراریم چو سپندگره سوختن به کار من است
باده پیماست هر زمان با غیرنتوان گفت یار یار من است
تا در آن آستانه خاک شدمآسمان تشنه غبار من است
مطلبم غیر نامرادی نیستعشق امید روزگار من است
شده ام تا عزیز کرده عشقخوشدلی ننگ اعتبار من است
آشنایان جگر خراشانندهر که بیگانه تو یار من است
سوختم زان نگه چو شمع اسیرشعله لوح سر مزار من است