شمارهٔ ۲۴۴
کی در صفا چو تیغ تواش سینه روشن استبی جوهری ز چهره آیینه روشن است
از فیض آب گوهر پیکان تیر اودر بحر عشق چون صدفم سینه روشن است
غم نیست گر به روی تو گاهی کند نگاهچون آفتاب کوری آیینه روشن ا ست
زاهد خیال شیشه می کرد وکور شدآه که مرا که در شب آدینه روشن است؟