گنج

شمارهٔ ۲۴۳

شمع راز من ز سیمای نگفتن روشن استاضطرابم از شکوه آرمیدن روشن است
ای نقاب عارضت دلکش تر از دیدارهاشوخی حسن تو در چشم نهفتن روشن است
خار خشکم را خیال شبنمی سازد بهارهمت دریا جوانمرد است بر من روشن است
آفتاب بی زوال بی نیازی ذره ای استابر اگر گیرد فلک را چشم روزن روشن است
پیچ و تاب انتقام دل فراموشی بس استجوهر شمشیر کین ما به دشمن روشن است
سیر چشمان را بخیلان راحت جان خوانده انداز نسیم ما چراغ عیش گلشن روشن است
هر چراغی کز غبار شهرت حاتم فروختبی نیازان تو را از باد دامن روشن است
پرتو نور چراغ دل به صبحی می کشدشمع اگر خضر است تا هنگام مردن روشن است
شیشه ام را از گداز کوره دل ساختندراز سنگ خاره در آیینه من روشن است
شبچراغ دیده بیدار دارم چون اسیراز دل شبها فروغ گوهر من روشن است