شمارهٔ ۱۹۸
دل اگر رفت گرفتار طلسم خاک استسر اگر نیست به جا در سفر فتراک است
خون ما ریخت که آتش به جهان اندازدشعله را جوهر شمشیر ستم خاشاک است
هست چون کشتی رحمت چه غم از بحر گناهیاد از آلودگیم نیست دل من پاک است
عشق در خاطر آسوده کجا می گنجدصدف گوهر تابنده مهر افلاک است
بسکه چاک جگر از ناله رفو کرد اسیرشعله ای کز کفنش خاست گریبان چاک است