شمارهٔ ۱۹۷
سلیمانی است دل نقش نگینش نام معشوق استپریزادش خیال شوخی اندام معشوق است
به نیش و نوش عاشق الفت هم مشربی دارداگر شهد است اگر زهر است ساقی نام معشوق است
چه پرسی از دل ما نام خود را هم نمی داندهمین دانسته کامش خانه زاد کام معشوق است
دل پروانه روشن از نگاه گرم دلدار استپر طاوس گلشن از غبار دام معشوق است
اگر عیش ابد را لذتی در کام عالم هستنمک پرورده غمهای صبح و شام معشوق است
میان عیدها عیدی که نامش می توان بردنبه قربانگاه بسمل گشتن پیغام معشوق است
به طوف کعبه دل سیر کردم جلوه ها دیدمنگاه پاک عاشق جامه احرام معشوق است
چشیدم صاف و درد گفتگو بسیار اسیر از دلمیی کز نشئه لب را می گدازد نام معشوق است