گنج

شمارهٔ ۱۸

چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود راکه خوابم می‌برد گر سرکنم افسانه خود را
سرانجام خیال توتیای غیرتی دارمبه چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را
غبار خاطرم خوش گریه‌آلود است می‌خواهمبه سیل اضطراب دل دهم ویرانه خود را
ندارم سجده‌ای کز عهده خجلت برون آیمسرکوی وفا یعنی عبادتخانه خود را
کجا صد روزگار از عهده موجی برون آیدجلوریزی دهم گر گریه مستانه خود را
نمی‌دانم کجا پیدا کنم چندان دل دعویبیارایم اگر از بهر او کاشانه خود را
اسیر امشب نمی‌دانم چه گفتم یا چه‌ها کردمدل دیوانه خود را، دل دیوانه خود را