شمارهٔ ۱۷۳
به کشتنم نه همین حرف هجر یار پر استبه ملک طاقت من یاد انتظار پر است
برای خاطر او پاسبان گل شده امز دل تپیدنم آیینه از غبار پر است
صدای ناله زنجیر ما نمی آیدغنیمت است که دیوانه در بهار پر است
نوای بلبل باغ وفا شمیم گل استکه یاد خنده گر آرد لبش به بار پر است
اگر به بال و پر همتش گشاید بالز چرخ چون گذرد عشق خاکسار پر است
ز دانه دیده احول دمد زکشت جهانبه هیچ اگر گذراند کسی مدار پر است
چو بوی گل که به بال صبا کند پروازز پاره های دلم دامن غبار پر است
شده است دانه زنجیرم آبروی گهرهنوز در نظر تنگ روزگار پر است
گلی است بر سر صحرا خرابه در نظرمز بسکه دیده ام از گرد اعتبار پر است
غبار سوخته ام نور چشم گلزار استبرای گرمی بازار لاله زار پر است
بهار سوخت به صد رنگ و یک نگاه نکردز سیر چشمی دیوانه داغدار پر است
کشیده کار محبت به گفتگوی زبانحدیث صافدلی همچو حرف یار پر است
چه صیدها که ز عقل و جنون کشیده به دامنهفته بودن صیاد از شکار پر است
ز توبه ساغر سرشار می توان زد اسیرز بسکه حوصله عالم از خمار پر است