شمارهٔ ۱۶۷
آتش نسبی از نفسم ظاهر و پیداستصد رنگ گل از خار و خسم ظاهر و پیداست
ای خضر بیابان محبت مددی هایگم گشته رهی از جرسم ظاهر و پیداست
روی تو درآغوش خیالم گل خندانگلدسته خلد از نفسم ظاهر و پیداست
پنهان نتوان داشت زکس راز محبتیادت زخیال هوسم ظاهر و پیداست
در کعبه حدی خوانم و در میکده مطربحال دلم از حال رسم و ظاهر و پیداست؟
با زلف و خط و خال دلم را سر وکار استحالش ز پریشان نفسم ظاهر و پیداست
حرص است اسیر اینکه فروزنده خواری استاین نکته ز حال هوس ظاهر و پیداست