گنج

شمارهٔ ۱۶۸

قافیه: اریپیداست۸ بیت
از هر آتشکده ای سینه فگاری پیداستخاطر نازکی از هر سر خاری پیداست
هر دلی بتکده نقش و نگاری داردمن و آن نقش که از چهره یاری پیداست
صیدگاه دلم آیا ورق جلوه کیستکه ز هر نقش قدم زخم شکاری پیداست
چه توان کرد که در عالم بی بال و پریجوهر ذره ز هر مشت غباری پیداست
اضطرابم دگر از باده تمکین سرشارشوخیش داده به خود باز قراری پیداست
می توان نقش زد افسردگی از چهره خصمنگهش همچو غباری ز مزاری پیداست
سیرها می کنم از آینه عشق و جنونهر طرف می نگرم باغ و بهاری پیداست
کوهساری است جنون در نظر شوق اسیرکه ز هر دامن او ابر بهاری پیداست