شمارهٔ ۱۶۶
زعشق مرتبه حسن دلنشین پیداستزشیشه جوهر این آب آتشین پیداست
مخورفریب زشیرین لبان زیرنقابنشان آبله روی انگبین پیداست
غمت نهان زکه دارم که همچو قبله نماتپیدن دل ازآیینه جبین پیداست
نهفته درلب خاموش حرص طول املنشان جاده زهمواری زمین پیداست
کند چو شوخیت انگشتری ز حلقه زلففروغ دست تو چون آب در نگین پیداست
نهان به باغ خیالت صبوحیی زده اندز چهره گل و سیمای یاسمین پیداست
برای دعوی جوهر چه احتیاج گواهچو تیغ دستی اگر هست از آستین پیداست
دلی نباخته باشی به آشنایی خویشزچهره بندی آیینه اینچنین پیداست
برای حسرت من باده خورده پنداریدلم گداخته زان روی آتشین پیداست
فکنده شور شنیدم کسی به قلب ریااسیر توبه شکن بوده اینچنین پیداست