شمارهٔ ۱۶۵
گل صد برگ ز درهم شده کارم پیداستچه بهاری ز جگر سوخته خارم پیداست
گریه با آتش یاقوت محبت چه کندگر ز سر آب گذشته است شرارم پیداست
می توان کرد تماشای نفس سوختگیدل دویدن ز سراسیمه غبارم پیداست
عندلیب گل اوضاع پریشان خودمرنگ رخسار تو از چهره کارم پیداست
نتوان بست به زنجیر عدم شوق مرادل دیوانه ز پیچیده غبارم پیداست
بستر شعله همین خواب مرا می سوزددل بیدار ز پرواز شرارم پیداست
گشت دیوانه درید آینه ام خامه رنگخوش چراغان گلی از شب تارم پیداست
لذتی می چشم از هر غم بیهوده اسیرنمک خوان معاشم ز مدارم پیداست