شمارهٔ ۱۶۳
دل بی درد ز افسردن حالش پیداستصید آزاد ز نقش پر و بالش پیداست
خس نقاب آمده این شعله ز خلوتگه رازهر کجا می روم از سینه خیالش پیداست
گهر پاک چه غم دارد از آسیب حسودلعل اگر خاک شود آب زلالش پیداست
سرمه بینا شده از سایه مژگان سیاهگوشه چشم نگار از خط و خالش پیداست
همچو آیینه که در سنگ عیان است اسیراز شب تیره من صبح وصالش پیداست