گنج

شمارهٔ ۱۵۷

رسوای دهرم و غم پنهاینم به جاستخاکم به باد رفت و گرانجانیم به جاست
حیرت پرست یاد تو بودم جنون رسیداز یاد خویش رفتم و حیرانیم به جاست
در دیده نقش کعبه و در دل هوای دیرهرگز نه کافری نه مسلمانیم به جاست
معمورتر زخانه آیینه گر شومدر دل غبار حسرت ویرانیم به جاست
از گریه پر غبار مرا گل مکن اسیرغافل مشو که ذوق پریشانیم به جاست