گنج

شمارهٔ ۱۵۸

یک حرف شکوه از لب خشنود برنخاستبسیار سوختیم و زما دود بر نخاست
محروم داشت جلوه دیدارش از ایازعاشق به نا امیدی محمود بر نخاست
سیلاب عشق خاک وجودم به باد دادگردی که بر دل از غم او بود بر نخاست
از بس دلم به دامن همت کشید پایدر پیش پای شاهد مقصود برنخاست
مقصد ز عشق لذت سوز است اسیر و بسشادم که داغ لاله نمکسود بر نخاست