گنج

شمارهٔ ۱۵۵

چو نیست قدر وفا طاقت جفا عبث استادب به کار نمی آید و حیا عبث است
بهار عمر خزان کردم و ندانستمکه عهد با گل و پیوند با صبا عبث است
کسی به این همه بیگانگی چه چاره کندگرفتم اینکه شدم با تو آشنا عبث است
دلی به یاد تو خوش می کنیم و می دانیمکه رام کس نشوی آرزوی ما عبث است
زبان نفهم وفایی! چه می توان گفتنز بیزبانیم اظهار مدعا عبث است
خبر زآتش پنهان ما نداری حیفگداختن به وفای تو بیوفا عبث است
نخوانده ای سبق دلبری همینت بسکسی چه بحث کند با تو ماجرا عبث است
ز شکوه ام سخنی می شنو اسیر توامز ابتدای سخن تا به انتها عبث است