گنج

شمارهٔ ۱۴۲

چنان زخوی تو هر کس به هر دیار گریختکه دشت در صدف و بحر در غبار گریخت
به دیده دشت غزال رمیده می آیدمگر ز وحشت مجنون بیقرار گریخت
تپیدن دل ما رنگ بند وحشت شدنگفت بهر چه مجنون بیقرار گریخت
اسیر اینهمه کی داشت راه حرف گریزگریز پا مگر از وحشت خمار گریخت