شمارهٔ ۱۳۷
می رنگ هوس در دل ویران من انداختزهد آمد و سجاده به دامان من انداخت
بی منت معمار که دیده است بناییاین بال هما سایه بر ایوان من انداخت
در چشم تو جا داشت تماشای نهانمصد تیر نگاه تو زمژگان من انداخت
سرمستی سودای تو گوی زر خورشیدبر چرخ ز یک حمله چوگان من انداخت
گر شاخ گلی بی تو در آغوش گرفتمآهی شد و آتش به گریبان من انداخت
شب دیده به هر رخنه دل دوخته بودممکتوب تو را صبح به زندان من انداخت
شب شوق اسیر از خبر وصل رسا بودشوری به دل از خواب پریشان من انداخت