شمارهٔ ۱۳۳
دل را بسوز و درد نهان را دوا طلبچون شعله از گداختگی توتیا طلب
وحشت طراز نرگس مستش بهانه جوستبیگانه شو از او نگه آشنا طلب
آسودگی نتیجه دهد خاکساریتصندل برای درد سر از خاک ما طلب
اندوه روزگار به وارستگی گذاردرمان درد خویش ز دارالشفا طلب
ترک جهان نشان دو عالم گرفته استبی مدعا چو گشت دلت مدعا طلب
با حرص گر دلت نتواند جدل کنددست نیاز خواه و زبان دعا طلب
آسودگی چکیده صاف شکستگی استاین شهد ناب را ز نی بوریا طلب
پر دیده ایم نقص ندارد توکلتزنهار اسیر مطلب خود از خدا طلب