گنج

شمارهٔ ۱۰۶

از مهر تو سینه ها اثرهاوز داغ تو دیده ها نظرها
پرواز فنا چه بی نشان استدر سینه نهفته بال و پرها
کم قدری اوج اعتبار استافزون شده ام ز بیشترها
شایستگی عداوتم نیستپر منفعلم ز کینه ورها
هر چند شکسته می نویسیاز خط تو صیقلی بصرها
شبهای سیاه ما چراغاناز مهر تو شامها سحرها
احوال اسیر چند پرسیسرکرده خیل بیخبرها