گنج

شمارهٔ ۴۸

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۴ بیت
عارف راز حضرت معروفچون سری سر او به او مکشوف
گفت سی سال شد که تا با یارمی کنم گفتگو درین بازار
من به او گفته ام سخن به خداخواجه گوید سخن کند با ما
سخن ما همه بود با دوستکه سمیع و بصیر و دانا اوست
هر که این سمع و این بصر داردسخنم سر به سر زبر دارد
بایزید آن همای ربانیبلبل گلستان سبحانی
بود شهباز آشیانهٔ مامحو در بحر بیکرانهٔ ما
گفت سلطان صورت معنیبا تو گویم که کیست آن یعنی
بایزید است بایزید یقیندر میان نیست این عجایب بین
از یقین دوئی پدید آمدنام یک عین بایزید آمد
مژدگانی که بایزید نماندمیل او با یزید هیچ نماند
گر تو فانی شوی بقا یابیخود از این بی خودی خدا یابی
تو ز هستی و نیستی بگذرشاید اینجا نایستی بگذر
سایهٔ اوست هستیت ای دوستبگذر از سایه هر چه هستی اوست