گنج

غزل شمارهٔ ۹۹۶

ای دهنت وهم میانت خیالکار دل از هر دو خیال محال
لب به لبم نه که به جان تشنه امای لب تو چشمهٔ آب زلال
مصحف روی تو چو یوسف بدیدخواند ز بر آیت حسن و جمال
آینه با روی تو یک رو شدهنور تو بنموده در او این مثال
پرتو روی تو چو بر مه فتادچون خم ابروی تو مه شد هلال
در همه احوال ببین روشن استاز نظرت دیدهٔ اهل کمال
سید ما بود پس از قرن چندباز شنیدست که شد مست حال