گنج

غزل شمارهٔ ۹۷۲

دُرد دردش دردخواری بایدشدردمندی بردباری بایدش
گر بنالد بلبلی عیبش مکنعاشق است و گلعذاری بایدش
دل به دلبر جان به جانان می دهدهر که او وصل نگاری بایدش
رند سرمستی که می نوشد مدامخوش حریفی و کناری بایدش
در چنین میدان که ما گوئی زدیمپادشاهی شهسواری بایدش
دل بود آئینه او آئینه دارآینه آئینه داری بایدش
یار یاران ترک اغیاران کندگرچه سید یار غاری بایدش