غزل شمارهٔ ۹۶۳
وش مطربیست عشقش بنواخت باز سازشآسوده جان عشاق از ساز دلنوازش
خواهی که بازیابی رمزی ز راز معشوقمی باش عاشقانه با محرمان رازش
جانی که نو نیاز است جانان به جان گدازدیا رب که آفرین باد بر جان نو نیازش
ساقی به صاف درمان ما را علاج می کنباز آ به دُرد دردش خوش خوش دوا بسازش
آن یار نازنینم زارم گذاشت بازمشکرانه جان ببازم گرآورند بازش
جام جم است عالم پر می ز خم وحدتنوشم می حقیقت از ساغر مجازش
ذوقیست عاشقان را با جان نعمت اللهذوق خوشی طلب کن از جان پاکبازش