غزل شمارهٔ ۹۵۰
وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: انش۷ بیت
هفت هیکل به ذوق می خوانشمعنی یک به یک همی دانش
سخنی عارفانه می گویماز لب دُرفشان خندانش
سر بینداز بر سر میدانهمچو گوئی به پیش چوگانش
هر خیالی که نقش او داردنور چشمم به دیده بنشانش
موج و دریا به نزد ما آب استجام و می را حباب می خوانش
دردمندی که درد دل دارددُرد درد دل است درمانش
باش همراه سید رنداندر طریقی که نیست پایانش