غزل شمارهٔ ۹۴۹
همه عالم چو شبنمی دانشغرق بحر محیط گردانش
نقطه در الف نظر می کنالفی در حروف می خوانش
هر خیالی که در نظر آیدنقش بند و به دیده بنشانش
دردمندی که درد دل داردباشد آن درد عین درمانش
عشق شاه است گنج سلطانیدل عشاق کنج ویرانش
جام می می دهد به ما ساقیبستان این و نو شکن آنش
جام گیتی نماست سید ماهمه عالم تن است و او جانش