گنج

غزل شمارهٔ ۹۴۸

عزتی ده مرا به عزت خویشزنده گردان مرا به طاعت خویش
غصهٔ غم ز پیش دل بردارشادمان کن مرا به خدمت خویش
در دلم آتشی است بنشانشرحمتی کن به جان حضرت خویش
پاک گردان دلم ز هستی خودغیر را ره مده به خلوت خویش
همت من ز تو تو را خواهدبرسانم به کام همت خویش
دولت من وصال حضرت توستدولتی ده مرا به دولت خویش
نعمت الله به من تو بخشیدییا ز مستان ز بنده نعمت خویش