غزل شمارهٔ ۹۴۰
زهد بگذار و خرقه را بفروشجام می را بگیر و خوش می نوش
ذوق مستی کسی که دریابدگرچه عاقل بود شود مدهوش
در خرابات مست می گردمهمچو رندان خوشی سبو بر دوش
ساغر می مدام می نوشمسرخوشانه چو خم می در جوش
راز هشیار پیش مست مگوور بگوئی بگو که آن می پوش
گوهر بحر ماست گفتهٔ ماخوش بود هر که می کند در گوش
شاهد ماست ساقی سرمستنعمت الله گرفته در آغوش